بهانه های من

خاطره ها و حرفهای من

خداحافظی و آخرین پست

سلام به دوستای خوبم.

میخوام از این وبلاگ برم.البته هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم از وبلاگی که این همه دوست داشتم دل بکنم و برم.اما دیگه اینجا حس نوشتن ندارم.یه وبلاگ جدید زدم.با موضوع و مطالب جدید.البته اونم در مورد زندگی خودمه اما یه اتفاق خوب تو زندگیم افتاده که زندگیمو عوض کرده.میخوام از اون بنویسم.؟آدرس وبلاگ جدیدمو نمیذارم اما اگه کسی میخواد بهم بگه اگه بشه بهش میدم.از همتون ممنون که همیشه اینجا بودین و نظر میذاشتین.یک سال و تقریبا یه ماهی از عمر این وبلاگ گذشت. یه سال خاطرات تلخ وشیرنمو اینجا نوشتم.بدترین اتفاق این سال از دست دادن برادرم بود.بعد از اون مشکلی که برای من پیش اومد.مریض شدم.خاطرات خوب؟؟نمیدونم.شاید اینکه دو ترم کارشناسی ارشد رو تموم کردم.زندگی همیشه همینطوریه.گاهی تلخیش بیشتر از شیرینیشه و گاهی بر عکس.امیدوارم از این به بعد زندگی روی خوششو بهمون نشون بده.برام دعا کنین.سعی میکنم بهتون سر بزنم.

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:17  توسط بهاره  | 

امتحان

سلام به همه 

این روزا مشغول درس خوندنم واسه امتحان.امتحانم 25 دی شروع میشه.یهو بعده این چند ماهی که درس نخوندم ،دارم به خودم فشار میارم درس بخونم.خیلی سخته درساتو بذاری شب امتحان بخونی.اما دیگه کاریش نمیشه کرد.تا من باشم تنبلی نکنم و درسامو تو طول ترم بخونم. راستی یه چیزه دیگه ... اینترنتم 14 دی تموم میشه.فعلا شارژ نمیکنم تا بعده امتحانا.امتحانام 6 بهمن تموم میشه.یعنی شاید تا اون موقع نتونم بیام به وبم سر بزنم.امیدوارم تا اون موقع هم من امتحانامو خوب داده یاشم و هم شما.خوب دیگه چیزی نمونده که بخوام بگم.

خدا کمکمون کنه این امتحانا رو با نمره ی نسبتا عالی پشت سر بذاریم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:21  توسط بهاره  | 

تنهایی

درمیان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد،

که مرا

زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من میبخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست.

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من ، آنچه را میبخشی.

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه میبینم،میبینم.

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی...

من چه دارم که تورا درخور ؟

                       -هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو ؟

                       -هیچ.

تو همه هستی من ،هستی من.

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

           -همه چیز.

تو چه کم داری؟

           -هیچ.

کاهش جان من این شعر من است.

آرزو میکردم،

که تو خواننده ی شعرم باشی.

                    -راستی شعر مرا میخوانی؟

نه دریغا،هرگز!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

                   -کاشکی شعر مرا میخواندی!

بی تو دیو وحشت،هر زمان میدردم.

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد،

واندر این دوره ی بیدادگری ها هر دم،

کاستن ، کاهیدن ، کاهش جانم کم کم.

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

بی تو مردم ، مردم.

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا باتو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا،از کسی میشنوی

روی تورا ، کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را،

               -بی قید-

و تکان دادن دستت که،

               -مهم نیست زیاد-

وتکان دادن سر را که،

               -عجیب!عاقبت مرد؟

                       -افسوس!

کاشکی میدیدم!

من به خود میگویم!

"چه کسی باور کرد

"جنگل جان مرا

"آتش عشق تو خاکستر کرد؟



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:28  توسط بهاره  | 

سلام.

همه ما گمشده داریم.

ممکنه ندونیم اون گمشده چیه یا کیه ولی تو ضمیر ناخودآگاهمون دلتنگ اون هستیم.

داری زندگیتو میکنی و به ظاهر میخندی.

ولی یهو با دیدن یه نشونه از اون گمشد دلت هری میریزه پایین...

دلتنگش میشی...

از خودت میپرسی اون کیه که اینقدر دلت براش تنگ شده...

 اون کیه که انگار سالها میشناسیش...

یه حس خوبی بهت دست میده...

با خودت میگی خدیا کجا و کی از اون جدا شدم؟؟

کجا و کی اون مال من بود و من قدرشو ندونستم و حالا این همه ازش دورمو دلتنگشم؟؟

 میدونی با این همه این حسه دلتنگیو دوس داری.

میخوای خودتو مدام جایی بذاری که اون گمشدتو حس کنی...

میدونی من چطور گمشدمو حس کردم؟؟؟

با خوندن یه رمان...یکی از شخصیتهای رمان خیلی برام آشنا بود.

وقتی ازش میخوندم احساس میکردم اون نیمه گمشده منه...

احساس میکردم سالها میشناسمش...

 انگار یه جای گمش کرده بودم.

وقتی ازش میخوندم انگار باهاش زندگی میکردم.

انگار مال من بود...

بهترین لحظات زندگیم رو با خوندن از اون غریبه ی آشنا تجربه کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 0:1  توسط بهاره  | 

آزادی...

سلام آزادی...

چقدر امشب خوبم...

****

تنم

یه آغوش گرم میخواهد 

با طعم عشق

.

.

.

نه هوس...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:48  توسط بهاره  | 

تنهایی

اشکهای که می ریزد

دیری نمی پاید

که قندیل می بندد

عجب سرد است هوای تنهایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 17:35  توسط بهاره  | 

پری

سالها پیش وقتی که جوون تر بودم

عاشق کسی بودم که خوب میشناختمش

اون مال من بودو ما معشوقه های هم بودیم

این مال اون موقعه هاست ولی حقیقت داره!


من عاشق یه پری هستم

حتی اگه این اثر بد روم بذاره

چون اگه دیوونه هم بشم برام مهم نیست

من از قبل نفرین شدم...


هر روز دعوا میکردیم ولی هر شب عاشق هم میشدیم

هیچکس دیگه نمیتونست بیشتر از اون منو ناراحت کنه

اما هیچکس دیگه هم مثل اون نمیتونست منو تا این اندازه به اوج ببره...


من نمیدونستم دارم چیکار میکنم تا موقعی که ناگهان...

"از هم جدا شدیم"

این روزا نمیتونم پریم رو پیدا کنم

اما اگه بتونم پیداش کنم دوباره از نو شروع میکنم


من عاشق یه پری هستم

حتی اگه این اثر بدی روم بذاره

چون اگه دیوونه هم بشم برام مهم نیست

من از قبل نفرین شدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 14:13  توسط بهاره  | 

سلام به همه.

این روزا هوا خیلی سرد شده.خیلی سرد.دیروز تو کلاس یهو یخ کردم.یهو داشتم منجمد میشدم.با اینکه بخاری روشن بود ،با اینکه کلی لباس پوشیده بودم.از شدت سرما قلبم داشت از کار می افتاد.اصلا نمیتونستم فشاری که که از سرما به قلبم وارد می شد تحمل کنم.منتظر بودم ساعت 8 شه تا بپرم تو ماشینو بیام خونه.دیروز یه کلاس دیگه به کلاسام اضافه شد.یه کلاس خصوصی دیگه واسه یه شاگرد قدیمی کوچولو.با این حساب پنج شنبه صبحم هم پر شد.بعد از ظهرشم که از 3 تا 4:30کلاس دارم.

امروز دانشگاه خوب بود.ساعت اول استاد نیومد.ولی بقیه اومدن.داوطلب شدم تا برای هفته دیگه لکچر بدم.با این کارم خواستم بچه ی بازیگوش و درس نخون درونمو وادار به درس خوندن کنم.هم استرس دارم و هم خوشحالم.خوبیش اینه که سه شنبه تعطیله و میتونم خودمو آماده کنم.

از چی بگم؟آها .از ازل میگم.خیلی سریال قشنگیه.از شخصیت ازل هم خیلی خوشم میاد.خیلی باحاله.

بیخیاله همه چییییییییییییییییییییییز.

خودمو عشق است.با اینکه نازنازی و کوچولو وحساسم.با اینکه هنوز قلبم مثه بچه هاست و هر چیزه کوچیکی میتونه داغونم کنه.با اینکه بد بودنو بلد نیستم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:41  توسط بهاره  | 

من بازهم مثله همیشه

امشب یهو تو اوج شادی دلم گرفت.نفهمیدم چرا ولی بدجوری دل تنگ شدم.دراز کشیدم و چشامو بستم تا شاید خوابم ببره ، تا شاید دلتنگیام با خوابم از بین بره.قبلش به مامانم گفتم میخوام بخوابم .مثله همیشه که دل تنگ میشم و از دنیا دلگیر.مامانم فهمید که دلگیرم.آخه این جور موقع ها  میگم دلم میخواد هزار سال بخوابم.کاش میشد... نه هزار سال شد و نه حتی یه ساعت.و دلتنگی من با ریخته شدن اشک از چشام داد زد که هنوز هست.خیلی دلم میخواست با یکی حرف میزدم.با یکی که اینجور موقع ها بتونه تسکینم بده.به دوستم پروانه زنگ زدم اما جواب نداد.بعد از چند دقیقه ای خودش زنگ زد.اما نشد که باهاش دردو دل کنم، نشد که سبک شم.یه چیزی تو وجودم کمه.یه چیزی که باید باشه و نیست...دارم مینویسم و آهنگ های همیشه زیبای هایده رو گوش میکنم.اشکامم منو یاری میکنن تو نوشتن.من تهی هستم از حس واقعی شاد بودن.من خیلی تنهام.من تمام جوونیمو دارم کار میکنم و میدووم تا به چی برسم؟؟؟ تا به کدوم لذت و آرامشی تو آینده ی نامعلوم برسم؟؟ من جوونیمو میخوام... بچگیمو....من... کاش معمولی و خوشبخت بودم.

من ترک تو کردم خدایا یا تو؟؟تو به من بدهکاری یا من به تو؟؟؟ کاش تو خدایی میکردی و عنایت.من هم بدهکارت میشدم تا آخر عمر و تا همیشه بهت سجده میکردم.من تو رو به بخششش و توجهت شناختم پس حق دارم متوقع باشم.پس نگو چه بنده ی طلبکاری ! من چند سالمه؟؟ چند سال از جوونیم، از دهه ی کوتاه و شیرین بیست زندگیم مونده که اینجوری منو تو حسرت خوشبختی میذاری؟؟خدایی کن خدای دیگران ، برای من خدایی کن...نوشته هامو بخون یا صدای قلبمو بشنو...من خدای قدرتمند و مهربون میخوام.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:15  توسط بهاره  | 

امشب عاشقم

خیلی دوس دارم عاشق شدن و عاشقی کردنو. 

پس میگم بخشیدمو دوست دارم.

خوشحالم...

شب من و تو بخیر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 23:55  توسط بهاره  | 

کافه های شلوغ

آخ که چقدر خوبه ، قدم زدن با تو

چه خوب و آفتابیه ، هوای من با تو

تو کافه های شلوغ ، گوش دادن به صدات ،چه لذتی داره

تو خلوته کوچه ، گرفتنه دستات ، چه لذتی داره

بازم اجازه بده ، بهت سلام کنم

نگو باهام قهری ، با اینکه میدونم

 تو بی اجازه ترین عاشقه این شهری

تو غربته خونه ، جز منه دیوونه، کی غصه ی تورو خورد

شبای تنهایی ، بدونه لالایی ، چجوری خوابت برد

آخ که چه دلگیره ، هوای من بی تو

چقدر نفس گیره ، قدم زدن بی تو

تو خلوته کوچه ، گرفتنه دستات ، همش دروغه  دورغ

چقدر ادامه بدم ، به گم شدن تو این ، خیابونای شلوغ

جز منه دیوونه ، کی وقتی حس میکنه ،که داره میمیره

حتی واسه مردن ، از توئه دیوونه ، اجازه میگیره

چراغای رنگی ، آدمای سنگی ، سرفه و دلتنگی

تو کافه ی خالی ، یه استکان چایی ، کناره تنهایی


"اون طرفه میزم ، جات خالیه عزیزم"


پ.ن:حوصله نوشتن در مورده خودمو ندارم.

این آهنگو دوس دارم.

این هفته دانشگاه خوب بود.کاره لکچر یه استادو انجام دادم.بیست شدم.

هیشکی تو زندگیم نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:27  توسط بهاره  | 

دلم گرفته.همینننننننننننن
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:43  توسط بهاره  | 

این آهنگه چاووشی رو خیلی دوس دارم

شال و کلاه کن آسمون خیسه

چتر تو وا کن گریه بارونه

حال و هوای برگ ریزون چشماتو

... پاییزم نمیدونه


                                     پروانه ها وقتی که می سوختن

                                     تقدیرتو دوختن به تقدیرم

                                     هروقت دلت میگیره ،میسوزم

                                      هروقت دلت میسوزه ، میمیرم


خیلی دلم گیره ،خیلی دوست دارم

دوست داشتنت خوبه ،خیلی دوست دارم

خیلی دلم گیره ،خیلی دوست دارم

دوست داشتنت خوبه ،خیلی دوست دارم


                                         محبوب من ،چشمات به من میگه

                                         روز جدایی خیلی نزدیکه

                                         میری نمیدونی که دور از تو

                                         دنیام چقدر غمگین و تاریکه


دنیای من تاریک و غمگینه

بار جدایی خیلی سنگینه

هرکی که از حالم خبر داره

از شونه هام این بارو برداره


                                   خیلی دلم گیره ،خیلی دوست دارم

                                   دوست داشتنت خوبه ،خیلی دوست دارم

                                   خیلی دلم گیره ،خیلی دوست دارم

                                    دوست داشتنت خوبه ،خیلی دوست دارم


پینوشت: پست پایینی رو هم بخونین.تازه گذاشتم.اونجاهم نظر بدین.

مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:13  توسط بهاره  | 

کام بک

سلام به همه

آخیششششش.اومدم بعده یه غیبت نسبتا طولانی.راستش حال و حوصله ی نوشتن نداشتم.یه مدت هم حالم گرفته بود،به خاطره همین نیومدم تا شما رو درگیره مشکلاتم نکنم.الان که اومدم خیلی حالم خوبه.هوا چند روزیه که بارونیه.راستش شبا خیلی سرد میشه.که باید حتما سرت چند تا پتو بذاری تا بتونی بخوابی و از سرما قندیل نبندی (البته اگه مثه من سرمایی هستی).دیگه واقعا میشه فهمید که تابستون داره تموم میشه.حیف شد...تازه ماه رمضون هم داره تموم میشه.خوش به حال اونایی که ازش استفاده کردند.ثبت نام دانشگاه هم از 16 شهریور شروع میشه.خیلی مسخره ست.تو سایت دانشگاهمون نوشته شروع کلاسها از 26 شهریور...آخه کی از شهریور میره دانشگاه که من برم؟؟ تازه از مهر رفتنش توش بحثه، چه برسه که از شهریور بخوای بری.دوباره درس و استرس و استاد... وای خدا کمک کنه.

مرسیییییییی که خوندی ...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 13:52  توسط بهاره  | 

ماه مهمانی

سلام به ماه رمضان...

نمی خوام از دستت بدم اما انگاری داری از دستم میری...

فقط از خدا میخوام کمکم کنه تا درک کنم اهمیت این روزا رو.

خدا جون من میخوام بنده تو باشم نه ... کمکم کن.

خدایا نذار ناراحتی و ناامیدی سراغم بیاد.

نذار امیدم از تو قط بشه و برای فراموش کردنه ناراحتی هام به کارای پوچ رو بیارم.

دو هفته ای میشه که سخت با تو لج کردمو با خودم جنگیدم.

دیگه خسته شدم از این دور شدن از تو و شکنجه کردن خودم.

خدایا منو ببخش بخاطر این دو هفته ی نکبت.

منو ببخش بخاطر من نبودن.ول کردن دستت و گرفتن دست آدمای حیوون صفت.

 کمکم کن خدا جون.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 0:26  توسط بهاره  | 

خاطرات گمشده

آن چشمها هنوز رهایم نمی کنند

فکری به حال دغدغه هایم نمی کننذ

آن چشمهای آبی دریایی ات هنوز

از ساحل سکوت رهایم نمی کنند

من دفتری پر از غزلم،از ترانه ام

لب هایت عاشقانه هجایم نمی کنند

آواز گام های غزل ساز تو چرا

از انحنای کوچه صدایم نمی کند

من زخمیه هزار زبان تغزلم

آن دستهای گرم دوایم نمی کنند

آن خاطرات گم شده در ذهن بادها

یک لحظه بی تو از تو جدایم نمی کنند

آن چشمها که عامل ویرانی من است

یک قطره گریه نیز برایم نمی کنند

آن چشمها هنوز رهایم نممی کنند

فکری به حال دغدغه هایم نمی کنند

آن چشمهای آبی دریایی ات هنوز

یک قطره گریه نیز برایم نمی کنند


برای این آپ کسی رو خبر نکردم.

حالم زیاد خوب نیست.داغونم.برام دعا کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:53  توسط بهاره  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

مهدی جان تولدت مبارک.

امشب که شب میلاد مهدی فاطمه است ،خیلی غمگینم.از شدت ناراحتی حتی نمیتونم اشک بریزم.

خدایا ! تو رو به شب میلاد صاحب زمان قسمت میدم کمکم کنی.اینو خیلی با خودم زمزمه میکنم.

تویی که درد داده ای به من طبیب منی

                                       به جز تو درد مرا هیچکس دوا نکند


خدا جون خودت میدونی من هیچوقت ناامید نمیشم اما یه علامت سوال بزرگ تو سرمه.چرا؟؟؟

باشه دیگه نمی پرسم .منو ببخش...

یا امام زمان تو رو به این شب قسمت میدم، منو ناامید نکن... نذار آرزوهای کوچیکم دست نیافتنی باشه برام.من فقط بودن میخوام به بهترین شکل.

تو در وقت یاس و ناامیدی ظهور خواهی کرد....


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 20:33  توسط بهاره 

دستام خالیه

خیلی این روزا احساس تنهایی میکنم.دلم میخواد عشق و احساسمو به پای کسی بریزم که بدونم مال منه.اما هیشکی رو ندیدم که لایق باشه و مال من باشه.اونی رو که دوست داری و دوست داره میدونی مال تو نیست.پس باید همچنان عشمو تو سینه حبس کنم تا اونی که قراره مال من باشه پیدا شه.این روزا پرم از حس عاشقی اما تو دستام جای دستای یه مرد که تمام عمرمو با اون بگذرونم خالیه. هم من سخت گیرم هم دنیا.

یه خورده این روزا قاطی کردم.حتما از تغییرات وبلاگم معلومه.درب و داغونم.بیشتر از همیشه دلتنگ داداشم میشم.از 20 تیر هم چیزی نمیگم.فردا هم مهمه برام.اما دیگه فرقی نمیکنه.فقط دلم برای عزیزترین کسام میسوزه.امتحان.بازم امتحان .حالا با من...

سرم خیلی درد میکنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:25  توسط بهاره  | 

اومدمممممممممممممممم

سلام.خوبین؟؟من خوبم.امتحانا بد نبودن.هنوز نمرشون نیومد.بعده امتحانا بلافاصله کلاسای آموزشگام شروع شد.از شنبه تا پنج شنبه از 8 صبح تا 11:30 کلاس دارم.تازه این هفته روزای زوج از ساعت 3:20 تا 8:30 کلاس دارم.امروز خیلی خسته شدم.از بس تو کلاس حرف زدم کف کردم.خیلی سخته حتی یه روز هم نتونستم بعد امتحانا استراحت کنم.به هر حال باید کار کرد.خودمو خوب میشناسم.آدمی نیستم که بتونم بیکار بمونم و اصلا تو خونه نمیتونم بمونم.اگه یه روز بیکار تو خونه بمونم داغون میشم.تازه برای هفته ی دیگه که بعد از ظهرا بیکار میشم تصمیم دارم یه کاره دیگه کنم.

بگذریم هوا گرمه ولی گرماش زیاد اذیت نمیکنه.

شاید قالبمو عوض کنم.نمیدونم.

خدا تو زندگیم هست.یعنی نظرم و اعتقاداتم خوشبختانه عوض نشد اما باید بگم یه آدمی (یه فامیل خیلی نزدیک) هست که از اول تا همین حالا با من و عقایدم مخالفه البته نه اون جوری که شما فکر میکنین ، یه جوره خاصیه اعتقاداتش.

چی بگم خوب؟؟؟؟؟؟؟آخ جون فردا بعد از ظهر بیکارم.

راستی برام دعا کنین،20 تیر روزه مهمیه برام.دعا کنین هیچ اتفاقه بدی نیوفته.مرسی.

فعلا بسه.شاید پروفایلمم فعال کردم.گفتم شاید.

مرسی که حرفامو خوندین.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 23:36  توسط بهاره  | 

امتحاننننننننننن

سلام دوستای خوبم.حالتون خوبه؟؟یکی دو هفته ای میشه مشغول درس خوندنم.درسام زیادن و منم تو طول ترم خوب نخوندم. بخاطره همین تا پایان امتحانات دیگه آپ نمیکنم.اینم بخاطر اونایی گفتم که نگران حالم بودن.مرسی از لطفتون.امتحانام از 21 خرداد شروع میشه و 4 تیر تموم میشه.حتما برام دعا کنین.امیدوارم شما ها هم تو امتحاناتون موفق باشین.

خدانگهدار تا دیدار دوباره.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23:36  توسط بهاره  | 

توبه جوان هرزه

سلام.این متن رو تو اینترنت دیدم.به نظرم جالب اومد، بد نیست شما هم بخونین.

دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .

بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .

از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!

چطور شده که او عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش را تمام کرد بعد گفتم : خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!

او گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .

یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!


من فلانی هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند… با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟

گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟

گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .

بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .

گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .

خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!

گفتم : آری .

دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت : ” انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم ”

من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .

پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .

پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.

همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم .

گفتم : وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .

یا رب به در تو روســیاه آمده ام

بر درگه تو به اشک و آه آمده ام

اذنم بده راهم بده ای خـالق من

افکنده سر و غرق گناه آمده ام

عمرم به گناه ومعصیت شد سپری

با بار گنه حضور شاه آمده ام

گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر

طی کرده بسوی شاهراه آمده ام

یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف

بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام

غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم

محتاجم و با حال تباه آمــده ام

با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار

با چشم تر و نامه سیاه آمده ام

یـا رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن

درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام

من معترفم به جرم و عصیان و گـناه

در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام

دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک

با لطف تواینگونه به راه آمده ام

دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر

چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام

یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا

پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام

حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین

نـومـید مکن که روسیاه آمده ام

بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری

بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:36  توسط بهاره  | 

امروز چهلمین روز رفتنت بود داداش عزیزم.

هرچند روز به روز داغ دلمون تازه تر میشه.

اما مهم اینه که تو عاقبت بخیر شدی.

خدا رحمتت کنه.راحت شدی.

روحت شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:35  توسط بهاره 

من و خدا

به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که دستمو گرفت وقتی که در حال غرق شدن تو  گرداب ناامیدی بودم.به نام خدای مهربونی که به من نگاه کرد وقتی که رومو ازش برگردوندم و باهاش قهر کردم.خدایی که نمیشناختمش و فکر میکردم به اندازه ی افکاره من کوچیکه.
خیال میکردم بنده ی توام و اطاعتت میکنم و به خاطره همین ازت طلبکار بودم.بعده فوت برادرم باهات قهر کردم و خودمو با دنیای پوچ سرگرم کردم.اما تو بازهم منو به حال خودم رها نکردی و نتونستی گمراهی بنده ی نافرمانتو ببینی.دستمو گرفتی و اجازه دادی دوباره متولد بشم.به من فهموندی که این دنیا اینقدر خوب نیست که من بخاطرش آخرتمو خراب کنم.
حالا من میدونم 
نیومدم به این دنیا تا همیشه اینجا باشم، اومدم تا خودم بسازم و آماده کنم برای بهشتی که هزاران بار قشنگتر از این دنیاست.بذار ساده تر بگم ، من اومدم اینجا تا آدم شم تا لیاقته ورود به بهشت خدا رو داشته باشم.
واقعا میخوام بنده ی خدا بشم نه بنده ی بنده های خدا و.میخوام هر کاری که میکنم ،هر نفسی که میکشم فقط برای رضایت خدا و امام زمان باشه.
.
.
.
میخوام خودمو تا قبل از این تحول توصیف کنم:
من آدم افسرده ای بودم که به پوچی رسیده بودم.از هیچ چیزی لذت نمیبردم.جونم بسته بود به آهنگهای جور واجوری که جمع کرده بودم، از هر خواننده ای که فکرشو بکنین.حتی نمیتونستم از یکیش دل بکنم.نمازم رو ترک کرده بودم.گناه یا غیره گناه برام مفهومی نداشت.حجاب متوسط ،باز بسته به شرایط تغییر میکرد.خدا چیه ؟نمیدونم.قران؟؟ نه.عشقم ماشین سواری بود و گذاشتن آهنگهای توپ با صدای زیاد.
.
.
. و حالا من...
دختری امیدوار.که هر روز خودمو به خدا نزدیکتر احساس میکنم.از خوندن نماز لذت میبرم.من، باورتون میشه؟؟ همه ی آهنگامو پاک کردم؟؟!! تشنه ی گوش کردن به دعا وقران هستم.عاشق خدام و حتی تصور اینکه یه تار موم جلوی نامحرم معلوم شه ،منو میترسونه. بابا خدا داره منو میبینه، چطور میتونم جلوی خدا گناه کنم؟؟یه چیزه دیگه ... من چادر میذارم ،چون الگوم حضرت فاطمه (س) است.همه ی اینا رو قلبا" پذیرفتم و حاضرم قسم بخورم این تحول بزرگ ، اونم تو این مدت کوتاه همش خواست خدا بود و شاید یه معجزه. من حتی تو خوابم نمیدیدم یه روز خیلی راحت و با میل خودم چادر بذارم و نماز بخونم.
و از همه مهمتر به همچین آرامشی برسم.
خدا جون ممنونم که منو هنوز دوست داری و نذاشتی گنهکار از دنیا برم.
دوست دارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:35  توسط بهاره  | 

خسته ام از همه چی...

چه دیر به دیر به خواب زندگی ام می آیی !

نمیدانی که من دلواپسی هایم را

با رویاهای تو رنگ میزنم؟!

نمیدانی که اندوهم با خیال تو می آمیزد ...

تا غزل ، غزل ترانه شود ؟!

تو خوب میدانی خوب من !

خوب میدانی ...

که در اندوه فاصله ،

پنجره ی اتاقم باز نمیشود

حتی ...

تا هوای تازه بنوشم ...!


+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:0  توسط بهاره  | 

تولد...

هیچ وقت از روز تولدم خوشم نمی اومد.هیچ وقت...از فروردین بدم می اومد.از این ماهی که میخواست برادرمو بگیره سالها قبل متنفر بودم.لعنت به فروردین.نیومدم که بگم دو روز دیگه تولدمه.ماهه تولدم مصادف شد با ماهی که داداشم از پیشمون رفت وچه اهمیتی داره که من دو روزه دیگه یعنی ۲۶ فروردین متولد شدم.اصلا چه اهمیتی داره که فروردین  بیست و چند سال پیش دختری به دنیا اومد که سرنوشتش با غم و تنهایی و تنهایی رقم خورد.

لعنت به ماه فروردین...                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 21:48  توسط بهاره  | 

دارم میرم بخوابم.فردا امتحان دارم.درس نخوندم. اعصابم بهم ریخته ست.کاش می تونستم نرم دانشگاه. حیف که چشم امید پدر و مادرم به منه. دلم نمیخواد فردا سره کلاسا حاضر شم. کاش میتونستم برم یه جای دور. جایی که بتونم بدون فکر و خیال زندگی کنم.هر چند میدونم نمیشه با دور شدن چیزی رو درست کرد.خدایا کمکم کن.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 22:13  توسط بهاره 

بهار من گذشته شاید...

از روزی که خواهرتو تنها گذاشتی بی اختیار این مصرع رو با خودم زمزمه میکنم :

بهار من گذشته شاید

من میگم شاید نه حتما" .تو که رفتی دیگه بهار و زمستون برام فرقی نمیکنه. روزای بلند و طاقت فرسای بهار و تابستون رو بی تو چطور بگذرونم؟؟

داداشی هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوس داشتم موهامو شونه میکردی .

آبجی میگه خجالت میکشم از خونه برم بیرون.خجالت میکشم تو کوچه راه برم.میگم چرا ؟ میگه اخه داداش ندارم. باورت میشه منم این حس و داشتم.اما به خاطر کلاسام دیگه دل و زدم به دریا و رفتم. میگه نمیتونم برم دانشگاه. اگه برم هم نمیخوام به کسی بگم داداش ندارم.

خدا تو که میدونستی ما همین یه داداشو داشتیم چرا از ما گرفتیش؟؟

دیشب کلی گریه کردم . داشتم دیوونه میشدم وقتی دفتر خاطراتتو ورق میزدم. به خدا گفتم چطور تونستی داداشمو که اینقدر مهربون بود از ما بگیری.

دلم میخواد فقط یه روز ، یه روز برگردی دوباره پیش ما تا خوب باهات دردو دل کنم. کاش میشد...

همین...

خدا تو رو بیامرزه .روحت شاد داداشی...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:22  توسط بهاره 

چی بگم؟

سلام.بالاخره اومدم یعنی تونستم بیام.چی بگم.از این بگم که هنوز میان خونمون و میرن؟از اینکه هنوز دلتنگه داداشمم؟ اوایل دلم میخواست برم سره خاکه داداشم،الانم دلم میخواد اما نمیدونم چرا تا یکی میگه بریم سر خاک دلشوره میگیرم.شاید با رفتن سر خاک باورم میشه داداشم دیگه نیست.این پنجشنبه همه رفتن اما من کلاس داشتم و نتونستم برم.بابام بهم گفت جمعه میبرمت و نشد، آخه دیروز کلی مهمون اومد.احتمالا بعد از ظهر بریم.راستی زن داداشم از روز هفتم داداشم رفت خونه مامانش.از اون روز تا حالا دو بار اومد و یه ساعتی خونمون بود و رفت.البته هر دو بار مامان و بابام بهش زنگ زدن و ازش خواستن بیاد.اولش کلی از رفتن زن داداشم ناراحت شدم( همه مخصوصا بابا و مامان ناراحت شدن)و عصبانی.فکر میکردم حداقل تا چهلم باید برای دلداری مامانم و بابام بمونه اما حالا فکر میکنم اون فقط بیست سالشه.اونم حق داره خودشو جم و جور کنه واسه آینده.اما واقعا قانع نشدم.ابنو واسه کم شدن ناراحتیم به خودم میگم.آره حق داره به فکر آیندش باشه اما هنوزم معتقدم باید تا چهل میموند خونمون.مخصوصا اینکه داداشم واقعا عاشقش بود.بگذریم.سه شنبه به اصرار مامانم و دوستم رفتم دانشگاه.البته دوستمم باهم اومد و حتی تو کلاسام باهام نشست.از چهارشنبه هم رفتم آموزشگاه.امروز هم کلاس دارم.راستی تونستم با خودم کنار بیام و نماز بخونم.آخه از خدا ناراحت بودم اما بالاخره تونستم بپذیرم این تقدیر بد رو و نماز بخونم.اینکه میگم تقدیر بد،منظورم تقدیر بد بی برادر شدن خودم و بی پسر شدن پدر و مادرمه نه تقدیر بد داداشم.آخه همه میگن اون جاش خوبه.همه ازش تعریف میکنن و میگن آدم خوبی بود.واقعا همینطوره ، داداشم خیلی پاک و مهربون بود.میدونم براتون سواله چطوره داداشمو از دست دادم.خیلیا ازم خواستن بگم.سخته تکرار کابوس اون شب اما کوتاه تو ادامه ی مطلب میگم.هرکی میخواد بدونه بهم بگه رمزشو بدم بهش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 15:27  توسط بهاره  | 

داداشی خداحافظ

خدا

داداشم

تنها داداشم

داداشه 24 ساله ام

داداشه 6 ماه دامادم

داداشه مهربون و دلسوزم

داداشه عزیزم

رو ازم گرفت.

تو شبه چهارم ساله نفرینی نود

داداشم به آسمون سفر کرد.

داداشی رفتی و ما رو بدبخت کردی.

داداشی رفتی و من و خواهرتو بی برادر کردی.

بابا و مامانو بی پسر کردی.

زنتو که عاشقش بودی بی شوهر کردی.

داداشی میبینی چه به روزه ما اومد؟

بابا رو میبینی که چطوری کمرش شکست؟

مامانو میبینی که داغون شد؟

داداشی دوتا خواهرت بی برادر چیکار کنن؟

داداشی مهدی دایی میخواد.

وقتی بعده 4 روز مهدی اومد خونه به زنداییش گفت دایی کجاست.

زندایی گفت سره کاره.گفت با این حاله خرابش رفت سره کار؟

مهدی 6 ساله قران و آورد و به هممون گفت بوسش کنید و بعد گفت خدا کنه داییم زنده بشه.

خدایا چرا دلت به حالمون نسوخت؟

چرا بلایی به این بزرگی آوردی سرمون؟

داداشی دلم داره میترکه.داداشی به دادمون برس.

خیلی تنها شدم.خیلی.

تو رو خدا برای شادی روح برادرم فاتحه بخونید.



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 10:39  توسط بهاره  | 

بهانه

ببین !!

بهانه های کودکانه ام را ، جمع کردم

درون صندوقچه ی خاطراتم گذاشتم

حالا ...

تو دیگر بهانه نگیر و ...

برگرد

" نگار"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 0:52  توسط بهاره  |